کد خبر: ۵۱۳۴۹۱
تاریخ انتشار: ۰۳ آبان ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۴ 25 October 2017
در یکی از محله های حاشیه مشغول وارسی زباله هاست که به سمتش می روم. هنگامی که متوجه حضورم می شود نگرانی و استرس وجودش را فرامی گیرد. با دیدن من به اطرافش نگاه می کند، گویا علاوه بر من منتظر افراد دیگری است، تصور کرده است می خواهم برایش دردسر درست کنم. وقتی صحبتم را با او آغاز می کنم، از من دور می شود. خودم را معرفی می کنم و به او اطمینان می دهم که هیچ خطری او را تهدید نمی کند. نگاهش را به زمین می دوزد و می گوید از این که به سمتم آمدی تعجب کردم، معمولاً هیچ کس میل حرف زدن یا نزدیک شدن به افراد معتاد را ندارد. ناراحت است و احساس خوبی ندارد و از این که معتاد است شرم دارد. برای تغییر حالت او صحبت را آغاز می کنم و از او می خواهم در گفت و گویی کوتاه سرگذشت زندگی خود را برایم تعریف کند. سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و نفس عمیقی می کشد. در حالی که در خاطرات گذشته سیر می کند با اندکی مکث پاسخ می دهد.
ترس از معتاد شدن
خودش را «محمدرضا» معرفی می کند. او که 51 سال دارد ادامه می دهد: هیچ گاه فکر نمی کردم روزی من هم در دام مواد مخدر گرفتار شوم و عاقبت نامبارکی داشته باشم. به مدرسه می رفتم و آن روزها نمی دانستم قرار است در بزرگسالی به سمت مواد مخدر بروم. اگر چه همان سال هایی که دانش آموز بودم، برخی از دوستانم معتاد بودند اما افتخار می کردم که هیچ میانه ای با اعتیاد ندارم. برخی هم کلاسی هایم اعتیاد داشتند و بسیاری از آن ها خانواده های شان را دلیلی برای اعتیاد خود می دانستند و من که در خانواده ای سالم زندگی می کردم شکرگزار خداوند بودم که هیچ یک از اعضای خانواده ام اعتیاد نداشتند. به همین دلیل به سوی مصرف مواد نمی رفتم. اما با این حال زمانی که افراد معتاد را می دیدم می ترسیدم روزی خودم هم در دام اعتیاد گرفتار شوم.
پدرم کارگر ساده یک شرکت و مادرم خانه دار بود. من هم فرزند بزرگ خانواده بودم و پس از دریافت مدرک دیپلم، وارد دانشگاه شدم. تصمیم گرفتم کمک خرج خانواده شوم و هزینه های تحصیل دانشگاهم را از دوش پدرم کم کنم به همین دلیل با پدر یکی از دوستانم که راننده کامیون بود مشغول به کار شدم و راه بیابان را در پیش گرفتم. درآمد این کار خوب بود و کمتر از یک سال علاوه بر مخارج خانواده، توانستم پس انداز خوبی برای آینده ام کنار بگذارم.
در راه بیابان معتاد شدم
22 سالم بود که اولین بار پس از طی یک مسافت طولانی برای رفع خستگی به پیشنهاد راننده کامیون پای منقل نشستم، به من گفت تریاک اعتیاد آور نیست و هر وقت بخواهم می توانم آن را کنار بگذارم. من هم خام این حرف ها شدم و برای رفع خستگی و حس سرخوشی که تا به حال تجربه نکرده بودم با اولین مصرف، پای ثابت استفاده از تریاک شدم. پس از آن که از دانشگاه در مقطع کارشناسی دانش آموخته شدم در یک شرکت خصوصی استخدام شدم. گمان می کردم کشیدن تریاک فقط در سفرهایی که می روم خلاصه می شود اما زمانی متوجه وابستگی بیش از اندازه ام به مصرف این ماده مخدر شدم که دیگر خیلی دیر شده بود و مصرف نکردن تریاک به شدت مرا عصبی می کرد و مصرف هفته ای یک شب به مصرف روزانه تبدیل شده بود.
اعتیادم برملا شد
هرگاه که به خانه می رفتم به وضع ظاهری ام می رسیدم تا خانواده ام متوجه اعتیادم نشوند. دوست نداشتم آن ها بدانند که فرزند بزرگشان راه خلاف در پیش گرفته است به همین دلیل در خانه آرام نمی گرفتم، بد خلق و عصبی شده بودم در حالی که خانواده ام در کنارم بودند احساس تنهایی می کردم. گویا تنها همدم من همان منقل و تریاک شده بود. کابوس معتاد شدن واقعیت پیدا کرده بود و هر روز بیشتر در این منجلاب فرو می رفتم. غول اعتیاد آن قدر در زندگی من قدرتمند شده بود که دیگر توان درس خواندن نداشتم و نتوانستم فوق لیسانسم را ادامه دهم.
با این حال تصمیم گرفتم ازدواج کنم تا شاید انگیزه ام برای زندگی بیشتر شود. من و همسرم دو سال به هم علاقه داشتیم و او مخالفتی با مصرف مواد مخدر نداشت با این حال به او قول داده بودم وقتی با هم ازدواج کردیم مواد را ترک کنم. برای عمل به قولی که به همسرم دادم بیش از 8 بار به کمپ ترک اعتیاد مراجعه کردم، اما توان مصرف نکردن مواد مخدر را در خودم نمی دیدم به همین دلیل هر بار از کمپ فرار می کردم و مصرف مواد را از سر می گرفتم. کم کم اطرافیانم متوجه غیر عادی بودن رفتارم شدند، طولی نکشید که راز اعتیادم بر ملا شد و همه من را معتاد قلمداد می کردند. دیگر از کشیدن مواد مخدر جلوی چشم دیگران ابایی نداشتم، اگرچه دو فرزند داشتم اما مصرف مواد در خانه برایم عادی شده بود.
مصرف شیشه؛ آخرین پرتگاه
به پیشنهاد یکی از هم منقلی هایم تصمیم گرفتم لذت اعتیادم را به اوج برسانم به همین دلیل مصرف شیشه را شروع کردم، اما این آخرین پرتگاه بود. مصرف شیشه شغل، آبرو، خانواده پدری، همسر و فرزندانم را نشانه گرفت و من آن ها را از دست دادم. دیگر پدر و مادرم حاضر به دیدنم نبودند، همسرم نیز همراه بچه هایم به خانه پدرش رفت و قسم خورد تا زمانی که پاک نشوم به خانه برنمی گردد. برای تهیه مواد مخدر، سرقت می کردم و دستگیر و زندانی شدم. کتک کاری، ضرب و شتم افراد و چاقو کشی قسمتی از زندگی روزانه ام شده بود. برای تهیه مواد مخدر مورد نیازم پا به محل هایی می گذاشتم که روزی خواب رفتن به چنین مکان هایی را هم نمی دیدم.
چند قدم تا پاک شدن
25 سال از روزی که اولین بار پای منقل نشسته بودم می گذشت. دیگر به یک معتاد تمام عیار تبدیل شده بودم. بچه هایم وقتی من را می دیدند از من فاصله می گرفتند. دلم برای خودم، همان آدم قوی و با استعداد قبل، تنگ شده بود تا این که چهار سال پیش تصمیم جدی برای ترک اعتیاد گرفتم زیرا از بلاتکلیفی و تنهایی خسته شده بودم. برای ترک از کرمان به زاهدان آمدم برای تامین مخارج ترک اعتیاد زباله گردی می کنم. می خواهم خانواده ام را غافلگیر کنم و پاک از چنگال اعتیاد به سمت آن ها بروم تا بدانند بسیار دوستشان دارم. چهار سال است که متادون درمانی می کنم، پیشرفت خوبی در ترک اعتیاد داشتم و به گفته پزشکان کمپ، چیزی به پاک شدن کاملم نمانده است.
روزنامه سیستان و بلوچستان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار